تبليغاتX
فلافل

فلافل

شعر

همه ی دختران دنیا

 بازیگر فیلم حسن بودند

و من بدون منشی صحنه شعر می گفتم

چه زجر آور است

که از زمان خودت جلوتر بزنی

و تاریخ کمرت را بشکند

مگر حافظ چه می گفت

وودی آلن چه می گوید

آندره تارکوفسکی چه می گوید

مصطفی غضنفری هیز دخترباز مسکین بدبخت چه می گوید

هر چه بر سر خودت بزنی

باز پدرت

الحمدلله رب العالمین را

با شعار مرگ بر آمریکا می خواند

و مادرت تنها با یک دست

خورشت بادمجان درست می کند

وای که اگر تاریخ بازگردد

سر اماممان را با پنبه خواهند برید

و یاران یزید

در صحرای کربلا

حمام آفتاب می گیرند

از این همه روشنی و آفتاب ای کاش روشنفکر می شدیم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

ای دختر زیبا

تو هر چه داری از همین چشم های هیز من است

با تنهایی ات چه می کردی

اگر آینه ای در کار نبود

و باد با شکم سیر

به سراغ موهایت می آمد

 

بر حقارت مردانه ام خرده نگیر

همه ی چهار راه ها

بر سر یک دو راهی بنا شده اند

یا دوستم داری

و یا نه

ولی یادت باشد

که بدون هیچ منظوری به خیابان نیامده بودی

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

جادوی چشم های تو از چین کنترل می شود

و دهانت پر از عربیست

به گمانم تو زیبایی دختر

 

هرکسی به جای من بود شاید

نفسش بند می آمد

 

مثل نخلی شده ام

که شیرینی خرمایش را از تو می گیرد

و گریه هایش را در خاک بغض می کند

 

مثل نخلی شده ام

که بر سیه روزی خرمایش شکر می ریزد

 

بخند

و با کشته هایت همدردی کن

کوچه ای که مرا به تو می رساند

قبرستان سر به زیری شده است

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

تقدیم به احمد جمعه پور

 

چک های تو فقط روز جمعه پاس می شدند

روز جمعه به مکتب می رفتی

و نام پدر پدربزرگت جمعه بود

پیشتر ها در آفریقا

هم محله ای هم بودیم

و بعد ها در بوشهر

دوست های خوبی شدیم

که فقط روز های جمعه همدیگر را نمی دیدیم

تو با نوشیدن نوشابه های سیاه

و من با گیسوان سیاه زنی در دوردست

به یاد اجدادم می افتادم

و روزگاری که ما را سفید کرده بود

در تونل های سیاه جاده ی کازرون

نفسش بند می آمد

ما دو روح بودیم

در یک فیلم

و جشنواره های بزرگ حقمان را خوردند

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قبل از اینکه شعرم رو بخونید به لپای مادربزرگم نگاه کنید تا یه خورده از پوچی بیرون بیآید

 

 

در زمستان

شبیه سایه هایمان می شویم

و گر نه در بهار

سایه ی هیچ درختی سبز نبود

در بهار

با گل لاله ای هم صحبت شدم

و بعد فهمیدم او را قبلا

در یک قالی دستباف دیده ام

این دنیا

آنقدر کوچک است

که هر لحظه  امکان دارد

در یک مکان دور افتاده ما به هم برسیم

کافی است

مثل سایه هایمان پریده رنگ بشویم

کافی است

این کلمات را به هم ببافیم

و آنوقت معلوم می شود

بهار و زمستان

دو روی قالیچه ای شده اند

که ما را به بازار ماهی فروش ها می رسانند

گفتم بازار ماهی فروش ها

و به یاد آن جاشویی افتادم

که از کاینات مرا صدا می زد

مصطفا  مصطفا  مصطفا

 

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

بگو تو با خودت چه کرده ای

که فرقه ای در چشم هایم

از سایه ی تو خدایی ساخته اند

دلم نیامد بگویم دوستت دارم

وگرنه هر مگسی شیرینی را می شناسد

می خواستم پروانه ی زیبایی باشم

اما به چه قیمتی

می بینی که حرفی نمانده آن را پس نگرفته باشم

پس از هر نماز پنج گانه ای

خدایم را عوض می کنم

ولی تو پای ثابت همه ی دعاهایم هستی

بعید است

دوستم داشته باشی

و یا چشم انتظارم

خیره به در

ای کاش

آدرس خانه ات را می نوشتی

تا هیچگاه از کنار آن رد نشوم

 

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

نیمی از من زنی است

که گمشده ی صد هزار مرد عاشق است

با این همه رقیب

تنها می توانم

کمی سیگار بکشم

یا به رودخانه ای دلخوش باشم

که حرف مرا از سنگ هایش پس می گیرد

قصه ی عجیبی دارد عاشقی

و از آن عجیب تر

همین قصه ی عاشقی است

کوچه ای به روشنایی تو دل می بندد

و برای تاریکی اتاقت دعا می کنی

پنجره ای به تورش بیافتد

اما همینکه دست های کوتاهم را می بینی

از چشم های هیزم خجالت می کشم

و پنکه ای ازبغضم

به سرفه می افتد

زیبای من

تو آنقدر دور ایستاده ای

که دیگر زیبای من نیستی

در شعر دیگری شاید

با نام مستعار ببوسمت

 

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

۲ شعر  تقدیم به مرتضی حیدری آل کثیر و الیاس علوی

 

۱

تاریکی گیسوانت

روشن می کند قلبم را

و با روشنی چشم هایت

دندان هایم را تیز می کنم

در من هواپیمای بی سرنشینی است

که از شناسایی دهان تو باز می گردد

و با همین مدارک زنده

از تیرک برق کوچه ات

پناهندگی سیاسی می گیرم

قبل از آنکه ببینمت

شاعر بیچاره ای بودم

که حتی سیگار نمی کشید

بدون تو از بیمارستان های روانی ترخیص می شدم

و بمب های صوتی

موجی شدن مرا باور نمی کردند

چه خوب که زنده ام

و شهادت خودم را از نزدیک می بینم

 

 

 

۲

به جاده خیره می شوم

و تیره گی قلبم را می بینم

عجب برهوتی

 

 

در سرزمینی که درخت ندارد

پس عاشقان زیر چه راه می روند

دلم هوای نخلی را کرده

مرا به یاد شهرم بیاندازد

یا سکوت سنگی

که با لهجه ی بوشهری بشکند مرا

از تو یک آدرس ساده می خواستم دختر

ولی گمراهم کردی

بی زمان و بی مکان

جاده ها و شهرها را در می نورد م

و قاصدکی خسته

از خواب بیدارم می کند

بخواب قاصدک

که ما بیداریم

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

تقصیر پرندگان است

که آسمانمان را به دندان گرفته اند و می برند

ما همه محکوم به قتل زنی هستیم

و برای همین است که قهوه خانه ها

در استکان های کمر باریک اشک می ریزند

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

در بیست و چهار سالگی

پرنده ای روی شانه هایم می نشست

که حالا به سفرهای دوری رفته

مثل رودی شده ام

که قبل از رسیدن به دریا

چشم هایش را می بندد

چشم هایم را بستم

و از دهان مردی زیبا

به راه رفتن تو خیره شدم

می بینی که بال هایم را بریده اند

و تنها رقیب عشقی من

کوچه ایست

که پشت تیرهای برق

کمین گرفته

سایه ات را ببیند

 

(بی خیال)

 

می خواستم به جنگ بروم

تا اولین گلوله را از نزدیک ببینم

اما خیلی زود شهید شدم

خیلی زود جنازه ام را تحویل گرفتم

و از گرمای سردخانه

تنها و تنها خودم را به یاد می آورم

 

مصطفی غضنفری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  |